اشعار شهادت امام هفتم

در گوشه ای شکسته زِ آوارِ بی کَسی
تنها اسیر و خسته و بی آشنا منم
یلدا ترین شب است شبِ این سیاه چال
پیر و نحیف و بی کَس و بی همصدا منم

با خشت هایِ سنگی و با میله های خویش
زندان به حالِ روز و شبم گریه می کند
خون می چکد زِ حلقه و می سوزم از تَبَم
زنجیر هم به سوزِ تَبَم گریه می کند

پوسیده پیکرم که در این چهارده بهار
در تنگنایِ سرد و نموری فتاده ام
از بارِ حلقه های ستم خُرد گشته ام
دور از شعاع کوچک نوری فتاده ام

چشمم هنوز خیره به در باز مانده است
خونابه بر لبم پی هر آه آمده
گویی فرشته است که در باز می کند
اما نه باز قاتلم از راه آمده

اینبار هم به ناله یِ من خنده می زند
دستی به زخم تازه ای زنجیر می كشد
با هر نفس به کُنجِ لبم خون نشسته است
با هر تپش تمام تنم تیر می کشد

چشمم به میله های قفس خو گرفته است
کِی می شود که خنده به رویِ رضا زنم
کو دخترم که باز بخندد برابرم
کِی می شود که شانه به موی رضا زنم

ای بی حیا ترین که مرا زجر می دهی
در زیر تازیانه چنین ناروا مگو
خواهی بزن دوباره مرا یا بکش مرا
اما بیا به مادر من ناسزا مگو

(حسن لطفی)

مطلب پیشنهادی

اشعار ولادت حضرت رقیه (س)

مثل شکوفه رایحه ای دلفریب داشت گل برگهای روشنِ او بویِ سیب داشت چون روز ...

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code